انگار حماسه از لبم جاری شد
آن شب شریان عشق را بوسیدم
خون کاسه به کاسه از لبم جاری شد
با رسم قشنگ دل به دریا زدنت
یا هیبت موج را به حاشا زدنت
این بار ولی طعنه به خورشید زدی
بالحظه به لحظه نور بالا زدنت
هرچند بدون بال وپر میگردیم
دنبال دریچه خطر میگردیم
ما لحظه به لحظه پیرو خورشیدیم
رفتیم ولی دوباره بر میگردیم
صبح از رواق خانه پديدار است
مادر نماز نافله اش را هم
قبل از طلوع خوانده و بيدار است
هر روز كار مادرمان اين است
آبي ميان كوچه وجارويي
انگار مادر از تو خبر دارد
هر صبح مثل اين كه تو با اويي
مادر اطاق خواب تورا هرروز
آذين به شمع وآينه مي بندد
مي گويد اين اطاق عروس توست
اين هم گلاب وسفره و... مي خندد
باور نمي كند كه شهيدي تو
او فكر مي كند كه تو مي آيي
اي كاش استخوان تو بر مي گشت
تابوتي از تو محض تماشايي
اندوهمان را
با پنجره ها قسمت كرديم
با پنجره ها
به خواب رفتيم
صبح
هراسناك
بااضطراب در نمورتاريك كلاس
ترس هايمان
خطي بر سينه ديوار
دلهره هايمان
وجنگ بر شانه سالهاي تحصيلمان
تحميل شد!
#
ما شاعران امروز
كودكان جنگيم!!
سنگ براي كودكان فلسطين بفرستيم
تا جاي خالي سنگ ها
در كوچه هايشان
پيدا نباشد
اين سنگ ها
همان قصه هاي قديمي شيطان وابراهيم را
نه در حجاز
كه در بيت المقدس
تداعي مي كنند
هم بگذاريد
شعرهايمان را
براي دختران فلسطين
بخوانيم
تا شعر هايمان
لالايي كودكان فلسطين باشد
سرزمين مادران بي فرزند
فلسطين!
سرزمين سنگ ها وشعرها
حماسه هاودست ها
كه خشم آگين پرتاب ميشوند!
انگار كه يك شبه خدايي شده اند
رفتند ولي خبر كه آمد اين بود
مردان محله" شيميايي شده اند!
سرزمين من
خانه هايش از
كاه بود وگل
داغ بود ودل !
هر چه داغ بود ديده ايم
هر چه غنچه بود چيده ايم
سرزمين من
داغدار قامت كدام آرشي
سرزمين من !!
سوگوار چشم هاي كيستي!؟
تو همان كه بوده اي
نيستي!
"come see"!
the blood in the stree"
!"